جمعه 21 بهمن ماه سال 1384

بگو از شادی  بگواز غصه  بگو از عشق

بگذار همانگونه که با شعر یگانه می شوم روحم با تو یگانه شود

بگو که هیچ گاه مرا ترک نخواهی کردؤ

بگو چون بارویی محکم از من آنچه در درونم در غلیان است محافظت خواهی کرد

بگو اگر روزی از تو به تنگ آمدم و مایوس و ناامید شدم اشکهایم را پاک خواهی کرد و از من می خواهی

صبور باشم

بگو که عاشقم هستی بگو که بدون من قادر به زندگی نیستی بگو تا فواره های درونم فوران کنند

بگو به رسالت خود و آنچه خداوند در درونم قرار داده آگاهی و همیشه از آن محافطت خواهی کرد

بگو که مانند دیگران چون سنگی بزرگ در برابر آرزوهایم قرار نمی گیری دستم را می گیری و با هم

در آسمانها پرواز می کنیم

بگو از عشق نردبانی خواهم ساخت و از روی آن بالا می رویم و روی بام زندگی به سرزمینمان خیره
 می شویم

بگو بگو از شادی  بگو از غم  بگو از عشق و شعری از کودکی برایم بخوان