شنبه 25 خرداد ماه سال 1387

در ابتدای کتاب آدم و هوای مارک تواین این شعر از عمران صلاحی نوشته شده که خیلی دوست دارم و به مضمون کتاب مربوط است .خواندن این کتاب زیبا را هم به شما  پیشنهاد می کنم تا از یک دیدگاه بی طرف در مورد زندگی و عشق لذت ببرید.

آدم به جرم خوردن گندم با حوا

شد رانده از بهشت اما چه غم

حوا خودش بهشت است.

سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386

امروز یکی از دوستانم گفت :دلم یه بارون سیر می خواد .از پنجره به بیرون نگاه کردم. بارون برکته...اما نه برای آدمای بی سقف.

چند وقت پیش که خیلی برف باریده بود کنار توالت عمومی ترمینال میدان آرژانتین ، پیرزنی مچاله، توی یه کارتون خوابیده بود ،با خودم گفتم چند تا پتوی پلاسیده و پاره پوره باید روی خودش بندازه تا گرم بشه.هیچ وقت چنین صحنه ای ندیده بود.می شه گفت چنین صحنه هایی رو فقط توی تهران می شه دید.فقط توی تهران می شه دید که یکی صاحب برجهاست و ماشینها و هتل هاست و یکی ...

تهران پر از دخترایی که با تصویری موهوم از تهران از شهراشون راهی شدن و توی پانسیون ها زندگی می کنند و خرج زندگی آنها را پسرهای پولدار تهران پرداخت می کنند.

گاهی اوقات فکر می کنم زندگی در این شهر چه مفهوم پوچی دارد.

تهران پر از...

تهران پر از هنرمندانی که که کلاساشون نو رو برای بچه پو لدارای تهران برگزار می کنند ، چرا که قیمت کلاسای اونا رو فقط همون بچه پولدارا می توانند پرداخت کنند.

تهران پر از زنهایی که توی شهر های خودشون نمی تونستن روسری هاشونو کمی باز بذارند.چرا که فقط در مدل روسری سر کردن ، متمدن شدند

تهران پر از آدمایی که تند تند راه می روند و پر از پیرزن هایی که خیلی یواش یواش راه می روندد.

تهران پر از مردها و زن ها و بچه های دستفروش و دوره گرد.

تهران پر از متروهای و اتوبوس های شلو غ و پر از آدمایی که سر ایستگاه های تاکسی منتظر ایستاده اند.

و خیابون های پر از ماشین ، به آدمای توی ماشین ها خیره می شوم و با خودم می گم این همه ماشین به کجا می روند.

چند وقت پیش که با قطار از اهواز به تهران می آمدم ، قطار یک ساعت توی اسلامشهر متوقف شد.خیلی ناراحت بودم چرا که یکی از دوستانم در راه آهن منتظر من بود.در نهایت فهمیدیم یه پیرزن خودشو جلوی قطار انداخته و می خواسته خودکشی کنه .مامورهای قطار او را پیش دکتر قطار آوردند، اینطور که شنیدم یک پایش له شده بود.

گویا به مامور های قطار گفته بود در صورتی که او را پیاده کنند او دوباره خودشو جلوی قطار می ندازه.من به شوخی به خانوم های داخل کوپه گفتم :اینطور نیست او به خاطر دکتر قطاره که نمی خواد از قطار بره بیرون. چون دکتره قطار پسر زیبایی بود.

خودم فکر کردم کجاست اون پیرزن هایی که که کیف شون پر از نقل و شیرینی بود و قصه شون قصه ی عشق و امید.چرا یک زن در چنین سنی باید به جایی برسه که همچین کاری کنه.(معدم ورم کرده و شکمم درد گرفته بود.با خودکار دو تا چشم روی شکمم می کشم)

 

 

سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386

وقتی از دوستی جدا می شوید غمی به دل راه نمی دهید زیرا آنچه که شمارا در او بیش از همه دوست می دارید ای بسا در جدایی بهتر در چشم شما جلوه کند، چنانکه کوه نورد وقتی از دشت به کوه می نگرد آنرا بهتر می بیند و خوشتر آنکه در دوستی هیچ مقصودی در میان نباشد مگر انکه روح شما ژرفتر و عظیم تر شود

جبران خلیل جبران

سه شنبه 16 بهمن ماه سال 1386

سوار اتوبوس دار آباد شدم  مثه همیشه شلوغ پر از زنان پیر،پر از زنانی باا سه چار تا پلاستیک میوه و سبزی از بازارچه خرید کرده بودند و پر از زنانی که بدون توجه به این همه آدم ایستاده بچه هاشونو جفت خودشون نشونده بودند و پر از آدمایی که اصلا بهشون نمی یاد ساکن نیاوران و کاشانک باشن یا دیگه نمی دونم کجا.

خیلی خسته بودم .ضعف داشتم .خیلی راه رفته بودم و کمرم درد می کرد و کیفم هم خیلی سنگین بود.با دیدن فضای اتوبوس کیفم روی دستم بیشتر سنگینی کرد و سرم هم درد گرفت.یکی از خانومها که ته اتوبوس نشسته بو ؛بچشو بلند کرد ... وای یه جای خالی ...

تشکر کردم زیاد توجه نکرد.پسر دیگری هم داشت با او هم صحبت می کرد که بلند شود و زنی دیگر بنشیند، پسر زیر بار نمی رفت .زنی ساده بود با صورتی سوخته .پیرزن و دختر دیگری هم بودند که همراه همین زن بودند و طرف دیگر من نشسته بودند.پیرزن صورت سوخته و پوست چروکیده ای داشت.دختر ساده و صورتش دست نخورده بود.زن از دختر خواست تا به خانه تلفن کند و بگوید که ۱۰ دقیقه دیگر می رسند و چای را آماده کند.دختر تلفن کرد صدای پشت تلفن به او گفت چای آماده است و منتظر است تا آنها به خانه برسند.اتوبوس بلاخره راه افتاد ایستگاه بعد پیرزن دیگر سوار اتوبوس شد و بلافاصله به سمت آخر اتوبوس آمد و از ما خواست تاکمی جمع تر بنشینیم تا او هم خود را کنار ما جا کند.پیرزن بلند شد تا پیرزن تازه وارد جای او بنشیند.پیرزن تازه وارد جلوی او را گرفت و به او گفت که هر دو تا می توانند کنار هم بنشینند.پیرزن قبول نکرد و پیرزن تازه وارد را جای خود نشاند.زن پسرش را بلند کرد و بلاخره همه ی ما روی صندلی های ته اتوبوس جا شدیم .من هم در دلم خدا رو شکر کردم که مجبور نشدم بلند شم.واقعا خالم خوب نبود ولی حس خوبی داشتم چون کنار آدامای خوبی نشسته بودم.ساده ، مهربان ،بی ادعا

   1      2    >>