ای کاش اگر روزی دوباره به هم رسیدیم
نقاب ها را
از صورت برداریم.
با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شد.با ناراحتی گفت: اه... و دستش را محکم روی ساعت کوبید.نیم خیز شد، نیم ساعتی طول کشید تا تصمیم گرفت از جایش بلند شود.نور آفتاب که از لای پرده های کشیده شده راهش را به درون اتاق باز کرده بود،چشمش را زد.دوستش زهرا زودتر از او از خواب بلند شده بود و روی تختش نشسته بود و در اتاق نیمه تاریک به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود.با خود فکر کرد بهتر است حال و هوای اتاق را عوض کند.پرده اتاق را کشید، آفتاب به همراه بوی نان تازه به درون اتاق هجوم آورد ، زهرا چهره اش در هم رفت.
دلش هوای نان تازه کرد و رو به زهرا کرد و گفت:برم نون تازه بخرم...تا صبحانه رو با نون تازه بخوریم.زهرا باز چهره اش درهم رفت و از تختش به پایین خزید و بی تفاوت به سمت دستشویی به راه افتاد.
- نظرت رو نگفتی؟
- اه...ساره ولم کن دلت خوشه
ساره به سمت پنجره برگشت.پیرمردی با عصا در حالیکه نون سنگکی خریده بود ،طول خیابان را طی می کرد.ساره با لبخندی تلخ زیر لب زمزمه کرد :آره دلم خوشه و پرده ها رو کشید.
****
نیم ساعتی بود که در اتاق مدیر موسسه نشسته بود .دفتر مدیر دیوار سفید تمیزی داشت.روی تاقچه پنجره گلدانی قرار داشت که از آن لوبیایی رشد کرده بود و آنرا به بند پرده بسته بودند تا سر پا بماند.مدیر موسسه با سرعت وارد اتاق شد.
- عذر می خوام ، مادرتون نمی خوان شما رو ببینن .
ساره بهت زده گفت :آخه چرا؟ببینید خانم فاصله محل کارم تا اینجا خیلی زیاده .اجازه بدید ببینمش.
- خانم محترم من که چیزی نگفتم ایشون خودشون نخواسته. بهر حال از پنجره دیده می شه.توی باغ نشسته.
ساره بلند شد و به سمت پنجره رفت در باغ تعداد زیادی پیرمرد و پیرزن نشسته بودند یا اینکه قدم می زدند.روی نیمکت وسط باغ زنی خشک و عبوس با لباسی خاکستری و روسری مشکی نشسته بود و عصایش را روبه روی خود به صورت قایم قرار داده و چشمانش به نقطه نامعلومی خیره بود.
****
ساعتها کنار باجه تلفن ایستاده بود و با خود کلنجار می رفت.همیشه باجه تلفن کارتی وسوسه اش می کرد.به خودش قول داده بود که دیگر تلفن نکند اما در آن لحظه دلش چیز دیگری می خواست.دوست داشت دوباره آشتی کند.هر وقت بی تفاوتی او را نسبت به خود میدید دلش می شکست و قهر می کرد و با خود می گفت:او مرا دوست ندارد، من مزاحم او هستم.تصمیم می گرفت تمام کند اما باز بعد از مدتی دلش تنگ می شد و نظرش برمی گشت.دوست نداشت دلش این واقعیت را قبول کند.بلاخره تصمیم گرفت تلفن کند . با خود گفت شاید وضع طوری دیگری شود .به سمت باجه رفت و گوشی را برداشت و تلفن زد.سلام کرد.صدای پشت تلفن با سردی و سنگینی جوابش را داد
ساره محتاتانه گفت:کسی پیش شماست؟
صدای پشت تلفن گفت :بله... و بعد گفت که دارد کاری را انجام می دهد و بعد خودش تلفن می کند.بعدی که هیچ وقت وجود نداشت.ساره عذر خواهی کرد و صدای پشت تلفت سریع گوشی را قطع کرد.ساره مغموم و خرد شده از باجه فاصله گرفت.جوانی که با سرعت از آنجا رد می شد با او برخورد کرد و تمام وسایل ساره به زمین ریخت.ساره خم شد و سایلش را جمع کرد.دری باز شد و زنی کیسه ای زباله را دم در گذاشت.
****
نزدیک غروب بود .خیابان پر رفت و آمد و شلوغ بود.اما ساره چیزی نمی شنید.بوق بلند ماشینی او را به خود آرود.خود را وسط خیابانی دید و وانتی که به سرعت به سمت او می آمد.مردی فریاد کشید:برو کنار
ساره وحشت زده و بی حرکت به وانت خیره شد.وانت به سرعت به سرعت به سمت او می آمد و او همچنان بی حرکت وسط خیابان ایستاده بود.وانت به اندازه یک نفس نزدیک او توقف کرد.مردی عصبانی سرش را از پنجره بیرون آورد...آهای احمق حواست کجاست...می خوای بمیری
سارا همچنان مبهوت بود، زنی به سمتش آمد و دستش را گرفت و او را به سمت پیاده رو برد.زن به او گفت : عزیزم حواست کجاست.ساره نگاهی به زن انداخت وا ز حال رفت.
او را روی صندلی نشاندند،آب روی صورتش پاشیدند و به او آب قندی دادند تصویر محو آدمهای بالای سرش کم کم رنگ واقعیت گرفت.به سمت خیابان نگاه کرد.ماشینها به سرعت در حال رفت و آمد بودند.ازدحام مردم لحظه به لحظه بیشتر می شد.
کوچک و معصوم در میان مه
صبح روز ۸ بهمن آفتاب قشنگی سر زده بود
مرتب جای پاها مو روی برفا می ذاشتم.امتحانم رو خوب داده بودم.اون روز، روز خیلی خوبی بود چون امتحانام هم تموم شده بود.دیگه می تونستم برای خودم باشم...آزاد
در حالی که با این احساس جای پایم را روی برفا می گذاشتم قلبم شدیدا در سینه ام سنگینی می کرد.اون روز یکی از هم کلاسی هایم از میان ما رفت .او به اسم عشق جبر را انتخاب کرد.خداوندا حتی جبرم انتخابی ست. او تمام آرزوهایش را ، تمام لحظات زیبای دخترانگی را به تصوری موهوم از یک مرد رها کرد و رفت .
اون روز جای پای او در میان برفها خالی بود و در میان قیل و قال خنده ها و صدا ها ، صدای شیرین خنده اش گم شد.